close
تبلیغات در اینترنت

رزتمپ

داستان

داستان
پایگاه تفریحی. فرهنگی ادبی اطلاع رسانی بهترین مطالب عکس
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 569
کل نظرات : 1405

بازديد امروز : 184 نفر
بارديد ديروز : 185 نفر
بازديد هفته : 601 نفر
بازديد ماه : 2,673 نفر
بازديد سال : 3,977 نفر
بازديد کلي : 378,096 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
مطالب پربازديد
کارت پستال بازديد : 1877
زن عنکبوتی بلوچ بازديد : 1223
قلعه سرباز بازديد : 1169
عاشقانه غمگین بازديد : 911
عکس انواع خرما بازديد : 859
درختچه کهور بازديد : 845
نظرسنجي
میزان رضایت شما از موضوع وب سایت چیست



کدهاي اختصاصي
پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ
در سال ۱۹۱۴ آغاز جنگ جهانی‌ اول یک سرباز پیش از آنکه به صحنه جنگ برود

برای پیشگیری از دزدی ، دو چرخه خود را به درخت کوچک خانه قفل می‌کند ...

سرباز هیچگاه به خانه بازنگشت .

خانواده او برای یاد بود فرزند دو چرخه را از درخت جدا نکردند .

۹۵ سال پس از آن این تندیس بوجود آمد .



http://s6.picofile.com/file/8211424476/%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B3_95_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87.jpg

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : تندیس" , " 95" , " ساله" , "عبدالستار" , " ملکرئیسی ,
بازديد : 99
[ جمعه 20 شهريور 1394 ] [ 1:42 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

  سرژ ریموند ، عکاس نشنال‌ "جئوگرافیک" این عکس را در کسری از ثانیه پس از ترکیدن بادکنکی پر از آب و با نورپردازی سریع گرفته است .

مواد سیال به شکل ظرف دربرگیرنده آنها درمی‌آیند ، ولی اگر ظرف ناپدید شود ، زمانی فوق‌العاده اندک طول می‌کشد تا مولکول‌ های سیال تحت تاثیر نیروی جاذبه ، آرایش فعلی خود را از دست بدهند .

عکاسان زبردست معمولا از همین زمان اندک استفاده می‌کنند تا چنین تصاویر حیرت‌انگیزی بگیرند .

http://s6.picofile.com/file/8211423684/%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87.jpg
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : درشت" , " ترین" , " قطره" , " آب" , " دنیا" , " عبدالستار" , " ملکرئیسی ,
بازديد : 106
[ جمعه 20 شهريور 1394 ] [ 1:32 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...
بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...
و سفارش دادند پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند،
و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...
آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...
سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا...
همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،
مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟
خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...
سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد...
بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،
بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...
قهوه مبادا برگردانی‌ است از........ suspended coffee
نتیجه اخلاقی:
گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مباداو مباداهای دیگر... که دل خیلی ها از اونا می خواد و چشم انتظارند... رو تقبل کنیم  و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم ...
و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند همچون عزیزان خودمان توجه کنیم.

http://s6.picofile.com/file/8211422342/is.jpg
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : سفارش" , " محبت" , " آمیز" , " عبدالستار" , " ملکرئیسی ,
بازديد : 88
[ جمعه 20 شهريور 1394 ] [ 1:15 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...
او همیشه شادمانه آواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با عشق و امید نزد خانواده خویش باز می گشت.
و امّا در نزدیکی بساط کفاش،
حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود؛
تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند، کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد ...
یک روز از کفاش پرسید درآمد تو چقدر است؟
کفاش گفت روزی سه درهم
تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت:
بیا این از درآمد همه ی عمر کار کردنت هم بیشتر است!
برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم؛ آواز خواندنت مرا کلافه کرده ...

کفاش شکه شده بود، سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت.
 آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند ...!
از ترس دزد شبها خواب نداشتند، از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند، خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه ی زر ...

تا اینکه پس از مدتی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد تاجر رفت ،
کیسه ی زر را به تاجر داد و گفت :
بیا ! سکه هایت را بگیر و آرامشم را پس بده .

*
*
 پول، همیشه خوشبختی به همراه ندارد و هر چیزی به حد و اندازه اش برای انسان خوب است.

http://s6.picofile.com/file/8195844776/hd_wallpaper_19088.jpg
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : کفاش" , " و تاجر " , "عبدالستار" , " ملکرئیسی ,
بازديد : 107
[ جمعه 05 تير 1394 ] [ 12:20 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
" این داستان در پی بازدید یکی از خیّرین عزیز موسسه مهرانه از یک خانواده فرو دست و مظلوم بود که به قلم آورده شده و  واقعیست... "

کشاورز درمانده، روز و شب دست به دعا بر می داشت و از خداوند برای محصول اندکی که تمام سرمایه زندگی اش بود تقاضای باران می کرد!
عاجزانه دست به سوی آسمان دراز کرده و از او می خواست تا امسال محصولش بدون آب نماند و خانواده اش از حاصل زحماتش بی بهره نگردند... دخترک معصومش با چشمی گریان و با زبان کودکی دعای پدر را آمین می گفت...
خداوند باران را فرستاد، فراوان هم فرستاد...
امّا پایین تر از خانه حقیرانه کشاورز، خانواده ای دردمند و به دور از چشم اغیار زندگی می کرد!
دعای اجابت شده کشاورز جز بلا، محنت و خرابی برای آن خانواده رنجور حاصلی در بر نداشت!
خانه ای بی سقف...!
امّا نه!
سقف خانه شان پوشش نایلونی داشت که همسایه ها به آن ها هدیه کرده بودند...
وسایل اندکی که همه شان ارزشی برابر با یک کالای ناچیز را هم نداشت...
و اوج مصیبت این بود که پدر این خانه مبتلا به بیماری سرطان، مادر در اثر کار کردن طاقت فرسا زمین گیر و دارای دو فرزند معلول ذهنی و جسمی بودند.
گویا خداوند تمام خشم خود را بر این خانواده فراهم آورده بود و گردش ناسازگار روزگار این چهار تن را به جای مجازات ستمکاران کیفر می کرد!
آه! همان بارانی که با دعای کشاورز به زمین فرو می بارید هر قطره اش دردی بود که بر ویرانی این خانه می افزود...
ولی...
ولی آهی از این چند تن برنخواست که به خدا شکایتی کنند!
چرا که یارای آه کشیدن و شکوه نمودن برایشان باقی نمانده بود!
لحظه ای تصور نما آن حالت را...
شاهد این صحنه پر از درد چه می تواند بکند!؟ از خدا چه بخواهد!؟ چه بگوید!؟
آیا قطرات اشک می تواند التهاب درونی را خاموش کند!؟ آیا ناله و بغض گرفته این خانواده بی پناه، عرش خدا را می تواند بلرزاند و فرشتگان را به فغان وا دارد!؟
خدایا! ای آفریننده خوبی ها! خوب می دانم در بین این مصیبت ها، چشم به دست انسان هایی دوختی تا با قلب های پُر مِهرشان، کارِ تو را هموار و فرق بین پلیدی ها و خوبی ها را آشکار کنند تا باری دیگر به اشرف مخلوقاتت آفرین گویی...

خطاب:
ای کسانی که در طمع دنیا پرستی و خود پرستی، دیدگان خود را بر این دردها و رنج ها بسته و حق مظلومان را ضایع کرده اید آگاه باشید ناله های دردمند این انسان ها، خوشی های زمانه را به کامتان تلخ و لحظه های بدون آرامش و کابوس های همیشگی را در پیش خواهید داشت.

http://s3.picofile.com/file/8189985692/FAGIR_MATALEBEZIBA_IR.jpg
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : دعایی " , " که " , " مستجاب " , " شد! ,
بازديد : 115
[ یکشنبه 03 خرداد 1394 ] [ 0:8 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با او مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها ۱۰ دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق ۱۰ کیلویی گوجه فرنگی بخره.

 بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایه‌اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با ۶۰ دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت...
پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا شد. شروع کرد تا برای آینده خانواده‌اش برنامه‌ریزی کنه و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراطوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت...


http://s5.picofile.com/file/8150059684/evcnk7.jpg

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : زندگی" , " عجیب " , " آبدارچی " , " مایکروسافت ! " , " عبدالستار" , " ملکرئیسی ,
بازديد : 63
[ پنجشنبه 15 آبان 1393 ] [ 20:59 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
یه بار اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد . بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد . دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد .

به عادت همیشگی ، دستم را که خا لی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم . بلافاصله به سویم حـرکت کرد . در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد . بچه آمد و شکلات را گرفت . به پدرش گفتم من قصد اذیت او را نداشتم .

گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است.
کار تو باعث میگردید که بچه ، دروغ را تجربه کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند .

http://s5.picofile.com/file/8146809242/20130514_191356.jpg
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 1 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 1

برچسب ها : از اول دروغ" , " نگیم" , " عبدالستار" , " ملکرئیسی ,
بازديد : 73
[ دوشنبه 28 مهر 1393 ] [ 0:28 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
این داستان کوتاه و زیبا را از دست ندهید.

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز

هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم

http://inutiles.files.wordpress.com/2007/07/100s.jpg

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : داستان" , " 100" , " دلاری" , " عبدالستار" , " ملکرئیسی ,
بازديد : 85
[ سه شنبه 22 مهر 1393 ] [ 22:42 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
http://s5.picofile.com/file/8145069568/fun1414.jpg

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ تو ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ برای همین ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﯼ ﺑﺰﻧﻢ

 ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ که به تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭفته بود دربِ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ او ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ سردخانه گیر افتاد آخرِ وقتِ کاری بود. ﺑﺎ ﺍﯾن که ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﯿﻎ و ﺩﺍﺩ ﮐﺮﺩ
ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐَﺴﯽ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻫﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭب ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣَﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ:ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯدید؟

ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ...
ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺭﻭﻧﺪ

ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ و ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ تو ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ برای همین ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﯼ ﺑﺰﻧﻢ ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾن که ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ

 نکته: ﻣﺘﻮﺍﺿﻊ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ  ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻤﺎﻥ را ببینیم، ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾن که ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ. ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﻢ تأﺛﯿﺮ ﻣﺜﺒﺘﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﻤﺎﻥ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ

منبع:javanfa.ir


درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : داستان" , " جالب " , "مردی" , " در" , " سردخانه !" , " عبدالستار" , " ملکرئیسی ,
بازديد : 139
[ جمعه 18 مهر 1393 ] [ 0:0 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می*کردند.
زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می*رود پسر من است.
مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می*کرد اشاره کرد.
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.
تامی که دلش نمی*آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند.
دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر می*شود برویم . ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می*دهم .
مرد لبخند زد و باز قبول کرد.
زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی*کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟
مرد جواب داد: دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه* سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ*گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه می*خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می*کند که 5 دقیقه بیش*تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می*دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه* هایی که دیگر هرگز نمی*توانم بودن در کنار سام ِ از دست رفته*ام را تجربه کنم .

بعضی وقتها آدم قدر داشته* ها رو خیلی دیر متوجه می*شه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده ، می*تونه به خاطره*ای فراموش نشدنی تبدیل بشه.

ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره می*کنیم که واقعا ً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم.
روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم.
این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم می*خوره.
ضرر نمی*کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید.

یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.
قدر عزیزانتون رو بدونید.
همیشه می*شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست.

ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه.

http://s5.picofile.com/file/8144032718/0_937470001284618638_a_bunch_of_flowers28429.jpg
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : راز" , " 5 " , " دقیقه " , " خیلی" , " قشنگه " , " عبدالستار" , " ملکرئیسی ,
بازديد : 110
[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 0:40 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد."

مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد."

او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
 
خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دایم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی در شرکت یا موسسه‌ای کار می‌کنند سعی دارند تک‌خوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.
 
بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده است.
 
بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهدشد   و به هیچ‌کس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگر فرصت‌ها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است به دست نخواهد آمد.



                                                         
 
ادامه مطلب
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 10

برچسب ها : داستان " , "زیبا " , "عبدالستار " , "ملک ریسیی ,
بازديد : 145
[ جمعه 01 شهريور 1392 ] [ 17:8 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

توی طبیعت بیرون شهر داشتیم قدم می زدیم . هوای خوبی بود ، چمن درخت ، رودخانه ای که در ته دره ای کم عمق جاری بود و درختانی که دیوار دره رو پوشونده بودن .همین طوری که راه می رفتیم یه دفعه دست منو گرفت و گفت بیا ، و سریع شروع به راه رفتن کرد.گفتم : کجا میری ؟

 گفت تو بیا ، بدو .سریع می رفت . از لای درختا و از شیب کنار رودخونه پایین می رفت و من تمام سعی خودمو می کردم که بهش برسم و ازش جا نمونم . هر چی می پرسیدم آخه کجا میری ؟ اون فقط می گفت تو بیا .وقتی به زمین مسطح کنار رودخونه رسیدیم ایستاد . گفتم : خوب قضیه چیه که منو تا اینجا کشوندی ؟گفت : این همه با سختی دنبال من اومدی اذیت نشدی ؟

گفتم : یه ذره ... اما مهم نیست .گفت : اینقدر پرسیدی کجا میری و من نگفتم نگران نشدی ؟

نترسیدی ؟ با خودت نگفتی ممکنه یه بلایی سرت بیارم ؟گفتم : خوب نه ! من به تو اعتماد دارم . اونم تو که می دونم چه آدم دوست داشتنی و با ارزشی هستی .

برای چی باید می ترسیدم ؟گفت : تو به من که یه آدم و یکی از مخلوقات خدا هستم این همه اعتماد داری که بدون ترس دنبال من از لابه لای همه ی این درختا و از شیب این دره پایین می آی ، چه طوریه که وقتی خدا تو رو توی زندگی به جایی میبره که از نظر تو آخرش معلوم نیست ، می ترسی و نگران میشی ؟ نمی شه همون قدر که به من اعتماد کردی ، فقط همون قدر و نه بیشتر ، به خدا اعتماد کنی ؟فقط با دستام صورتمو پوشوندم و فکر کنم عمیق ترین ، و البته سازنده ترین ، احساس شرمندگی زندگیم رو تجربه کردم ...

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 10

برچسب ها : داستانی" , " زیبا" , " اعتماد" , " عبدالستار" , " ملک ریسیی ,
بازديد : 132
[ یکشنبه 23 تير 1392 ] [ 21:55 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

برای آرامش خودت دیگران را ببخش

 که به جای انتقام می‌توانیم کاری کنیم که نتیجه مثبت‌تری دارد و آن گفتن این که شما را می‌بخشم. بخشیدن به معنای تسلیم شدن نیست بلکه به این منظور است که این هم بگذرد. وقتی فرد آزاردهنده را می‌بخشید از نظر هیجانی دیگر به او پایبند نشده‌اید. بخشش شما را از کابوس فرد دیگری خلاص می‌کند و به شما امکان زندگی پسندیده و آرامی را می‌دهد.

وقتی آدمی خشمگین می‌شود ممکن است احساس مسئولیت بیشتری بکند اما بخشش کم‌کم احساس قدرت بیشتری را القاء می‌کند. وقتی کسی را می‌بخشید قدرت صلاح دید شما احیاء می‌شود. مهم نیست که فرد لایق بخشش باشد، شما سزاوار رهایی هستید.

دلیل دیگری که ممکن است ما را از بخشش باز دارد می‌تواند احساسی چون ضعف باشد. بعضی‌ها فکر می‌کنند بخشیدن یعنی این که آن‌ها اشتباه کرده‌اند و حق با دیگری است. بخشش فقط بیرون کشیدن خنجر از شکم‌تان است. بخشش همانقدر که برای جسم خوب است برای روان نیز گوارا و خوب می‌باشد. زنده کردن و زنده نگه داشتن جراحات گذشته برای سلامتی ضرر دارد. ثابت شده است که حتی یادآوری ساده یک واقعه که باعث خشمگین شدن فرد می‌شود برای قلب استرس‌آور است. ابتدا احساس های منفی همچون خشم و غمگینی و خجالت را تحمل می‌کنید، بعد سعی می‌کنید از آنچه اتفاق افتاده سر در بیاورید یا به بررسی تسکین این پیشامدها می‌پردازید. بعضی افراد ممکن است هیچ وقت به مراحل نهایی بخشش دست پیدا نکنند.

به خاطر داشته باشید که بخشش همان فراموشی نیست…
نباید آزردگی‌ها را فراموش کنیم این تجربیات در عین ناراحت‌کننده بودن‌شان بسیار آموزنده و عبرت دهنده نیز هستند. این تجربیات به ما آموزش می‌دهند که دوباره قربانی نشویم و دیگران را نیز قربانی نکنیم. بخشش آرامش درونی می‌آورد. پس بخشنده باشید تا احساس‌های مثبت به وجود آمده، راه زندگی بهتر را برای شما هموار کند.

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : برای " , " آرامش " , " خودت " , " دیگران " , " را " , " ببخش " , " عبدالستار " , " ملک ریسیی ,
بازديد : 121
[ یکشنبه 23 تير 1392 ] [ 0:36 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

قانون دانهبه درخت سیب بیندازید.
شاید پانصد سیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟
ممکن است بپرسیم: “چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟”

اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می‌دهد:

اکثر دانه‌ها هرگز رشد نمی‌کنند. پس اگر واقعاً می‌خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.از این مطلب می‌توان این نتایج را بدست آورد:- باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی. باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده‌ات را بفروشی. باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی.وقتی که “قانون دانه” را درک کنیم دیگر نا امید نمی‌شویم و به راحتی احساس شکست نمی‌کنیم.
قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آن‌ها درس گرفت.

افراد موفق هر چه بیشتر شکست می‌خورند، دانه‌های بیشتری می‌کارند.

قانون دانه

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : قانون" , " دانه " , "عبدالستار" , " ملک ریسیی ,
بازديد : 100
[ جمعه 21 تير 1392 ] [ 5:1 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

بلبل روي شاخه گل نشسته بود و با گل سرخي كه آثار پژمردگي در سيمايش هويدا بود مشغول راز و نياز بود.آنطرفتر جوانكي دانشجو پشت پنجره اتاق مجردي اش نشسته بود و به باغچه گل نگاه ميكرد نگاهش به بلبل افتاد از عشق خويش يادش آمد، آهي جانسوز از اعماق دل كشيد و با خودش گفت؛فردا صبح كه يارم از اين مسير رد مي شود با او صحبت خواهم كرد و به او خواهم گفت كه چقدر دوستش دارم.ولي دريغ ،من بايد برايش هديه اي تهيه كنم ولي ديگر برايم پولي نمانده.بلبل متوجه اين گفتگوي جوان شد ،با گل در ميان گذاشت ، او طاقت نداشت يك عاشق را در فراق محبوبش ببيند،ازبوته گل خواهش كرد تا سحرگاه روز بعد يك شاخه گل زيبا حاصل دهد تا پسرك آنرا به يارش هديه
دهد.بوته كمي انديشيد،از بي آبي زمين باغچه براي بلبل گفت و از پژمردگي خودش،اما وقتي با اصرار دلدارش روبه رو شد با بي ميلي يك راه نشان يارش داد،يك روش غم انگيز.به بلبل گفت؛در صورتي كه مقداري از خونت را به من بدهي ميتوانم يه شاخه گل پرورش دهم،بلبل كمي با خود انديشيد، آنگاه آخرين حرفهايش را با يارش گفت و آماده شد تا با خونش گل را سيراب كند.پريد و كنار يك خار نشسست، قلبش را روي خار گذاشت و با تمام توان فشار داد .خار سينه نازكش را شكافت و به قلب كوچك اما مملو از عشق آن عاشق كوچك رسيد.چشمان بلبل تاريك شد و درد تمام وجودش را فرا گرفت.ضربان قلبش رو به كاهش گذاشت.گل فرياد ميزد ؛بيشتر فشار بده بيشتر!سحرگاه روز بعد وقتي جوان از خواب بيدار شد و طبق معمول از پنجره بيرون را نگاه كردچشمش به يك شاخه گل بسيار زيبا ،داخل باغچه افتاد.خوشحال جستي زد و شاخه را با احتياط چيد،چشمش به بلبل كه روي خاري جان داده بود افتاد.زير لب گفت بي چاره از خوشي زياد خودكشي كرده!رفت و روي نيمكتي در پارك نشست، انتظار مانند خوره به جانش افتاده بود.تا اينكه چشمش به دختري كه دستش داشت افتاد، دختر خرامان به سوي او ميامد.پسرك همچنان دچار هيجان بودوقتي دختر از كنارش در حال عبور بود با صدايي لرزان سلام كرد.دختر با بي ميلي جوابش را داد و منتظر بود جوان خواسته اش را بگويد وقتي پسرك به او ابراز علاقه كرددختر اينبار با گرمي تاسف خود رااعلام كرد و گفت كه نامزد دارد و سپس به سرعت دور شد.پسرك پاهايش لرزيد و روي نيمكتي در همان نزديكي نشست، نگاهي به شاخه گل كرد و با تنفر گل را به خيابان پرت كرد. درست در مسيري كه كالسكه ميگذشت،گل زير چرخ كالسكه له شد.

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : يه" , " داستان " , " عالي(شاهكاره) عبدالستار " , " ملک ریسی ,
بازديد : 119
[ جمعه 07 تير 1392 ] [ 12:55 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره
.
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از مطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
.
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد
.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت :” از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم” و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰٫۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته با اطمینان خاطر و با فقط ۱۵٫۸۶ دلار پارک کنم؟!

 
 سیمرغ

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 2 امتياز توسط 2 نفر مجموع امتياز : 12

برچسب ها : ماجرای" , " ایرانی" , "‌ که" , " کارمند " , "آمریکایی" , " را " , "مات" , " کرد!" , " عبدالستار" , " ملک ریسیی ,
بازديد : 159
[ یکشنبه 29 بهمن 1391 ] [ 2:19 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]


گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز بود و ھراس فردا ، بر شانه ھای صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه ھای تو کجا بود ؟
گفت: عزیزتر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی ، بلکه در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه ھستی .
من ھمچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکھایت به من رسید
و من یکی یکی بر زنگارھای روحت ریختم تا باز ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنھا اینگونه میـشود تا ھمیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راھم گذاشته بودی ؟
گفت : بارھا صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو ھرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود ،که عزیزتر از ھر چه ھست از این راه نرو که به ناکجاآباد ھم نخواھی رسید .

گفتم : پس چرا آن ھمه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزی ات دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناھت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارھا گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی .آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنھا اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار می کنی ھمان بار اول شفایت می دادم.

گفتم :مھربانــترینم ، دوستت دارم ...
گفت :
عزیزتر از هرچه هست ، من هم دوستت دارم ...

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 10

برچسب ها : راز " , " و " , " نیاز" , " با " , " خدا" , " عبدالستار " , " ملک ریسیی ,
بازديد : 210
[ جمعه 20 بهمن 1391 ] [ 2:2 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه می رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!

راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.بنابراین پرسیدم: " چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!"  در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:

" قانون کامیون حمل زباله."

او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.

 حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.

 زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف از خواب برخیزید، از این رو..... " افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید. "


درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : داستانی زیبا ,
بازديد : 239
[ دوشنبه 25 دي 1391 ] [ 23:50 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

پیرمردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.  

 آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر این صورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند. 

 در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می کنیم و به اونها اعتماد بی خودی می کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه ای رو نمی بینیم و چشمامون را به روی حقیقت ها می بندیم . خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : پیرمرد " , "ساندویچ " , "فروش " , " عبدالستار " , " ملک ریسیی ,
بازديد : 255
[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 0:16 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

چشم ها حساسترین عضو از بدن هستند؛ چشم های سرگردان می توانند زندگی ها را بهم بریزند؛ و یا زندگی را به سردی و بی روحی بکشانند. ولی با کنترل این عضو از بدن می شود زندگی پر از لذتی داشت؛ که این داستان راهکاری برای شیرین کردن، و گرما بخشیدن به زندگیست.
می گویند، روزی جوانی نزد عارفی رفت و به او گفت: سوالی ذهن مرا مشغول کرده است و برای جواب آن از راه دوری آمدم عارف گفت: اگر جوابش را بدانم از تو دریغ نمی کنم.
جوان گفت: مدتی است ازدواج کرده ام و از زندگی ام راضیم، و دوست ندارم با اشتباهاتم زندگیم را از دست بدهم. ولی متاسفانه در بعضی موارد کنترل چشم خود را ندارم؛ و شنیده ام که می گویند: اگر به زنان دیگر نگاه کنم میل خود را به همسرم از دست می دهم؛ آیا این سخن درست است؟
عارف از مرد پرسید: اگر من ظرف شربتی به تو بدهم حال تو چگونه خواهد شد؟
مرد که بسیار خسته بود گفت: مطمئنا با کمال میل می پذیرم.
عارف گفت اگر قبل از آن ده ظرف آب نوشیده باشی حالت چگونه خواهد شد؟
جوان لبخندی زد و گفت: دیگر میل زیادی به آن شربت نخواهم داشت.
عارف گفت: جواب سوال تو هم همین طور است.
اگر تو به زنان دیگر نگاه نکنی و از آنها چشم پوشی کنی میل زیادی به زندگی خود(که همان شربت است)خواهی داشت. اما در صورتی که به آنان نگاه کنی اگر همسرت بهتر از آنان هم باشد دیگر از زندگی ات مانند قبل لذت نخواهی برد.


درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : زندگی" , " شیرین " , " عبدالستار " , " ملک ریسیی ,
بازديد : 256
[ پنجشنبه 06 مهر 1391 ] [ 0:40 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .


ادامه مطلب
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 11

برچسب ها : شاید" , " فردا" , " دیر باشد!" , " ( داستان" , " زیبا " , "و آموزنده ) ,
بازديد : 307
[ شنبه 18 شهريور 1391 ] [ 3:28 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

صيادى گنجشكى گرفت، گنجشک گفت: مرا چکار خواهى كرد؟ گفت بكشم و بخورم. گفت: از خوردن من چيزى حاصل تو نخواهد شد ولي اگر مرا رها كنى سه سخن به تو مي‌آموزم كه براي تو بهتر از خوردن من است. صياد گفت بگو. گنجشک گفت يك سخن در دست تو بگويم، و يكى آن وقت كه مرا رها كنى و يكى آن وقت كه بر كوه نشينم.

گفت: اوّلي را بگو. گفت: هر چه از دست تو رفت براي آن حسرت مخور. پس صياد او را رها كرد و بر درخت نشست و گفت: محال را هرگز باور مكن و پريد بر سر كوه نشست و گفت: اى بدبخت اگر مرا مي‌كشتى اندر شكم من دو دانه مرواريد بود هر يكى بيست مثقال، که توانگر مى‌شدى و هرگز درويشى به تو نمي‌رسيد .

مرد انگشت در دندان گرفت و دريغ و حسرت خورد و گفت باز از سومي بگو. گنجشک گفت: تو آن دو سخن را فراموش كردى سومي را مي‌خواهي چکار؟ به تو گفتم براي گذشته اندوه مخور و محال را باور مكن. بدان كه پر و بال و گوشت من ده مثقال نيست آن وقت چگونه در شكم من دو مرواريد چهل مثقال وجود دارد و اگر هم بود حالا که از دست تو رفته، غم خوردن چه فايده؟ گنجشک اين سخن گفت و پريد و اين مَثَل براى آن گفته مي‌شود كه چون طمع پديد آيد؛ همه محالات باور كند .

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : داستانى " , " عبرت " , " آموز از " , " طمع كار ,
بازديد : 292
[ سه شنبه 31 مرداد 1391 ] [ 22:49 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

 اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.

 


ادامه مطلب
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : چنگیز" , " خان" , " مغول " , "و " , "شاهین ,
بازديد : 387
[ سه شنبه 27 تير 1391 ] [ 3:17 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند.پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این
دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر
تمام می شود جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر
حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به
درد نمی آورد
جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش
شما نمی شود و به او طمع نمی برد
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که
خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از
خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد
جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی
عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : داستان طنز- عیب " , " کوچولوی " , " عروس ,
بازديد : 377
[ یکشنبه 25 تير 1391 ] [ 21:46 ] [ عبدالحکیم دهقان ]

                      

 کسى به کسى گفت: ناهار خانه ما برویم، یک نان و پنیرى داریم، باهم می ‏خوریم. آن بنده خدا هم جایى را نداشت برود، گفت: حتما معنى نان و پنیر در تعارف‏ها چلوکباب یا برنج و خورشت است …

گفت: چشم آقا! خدمت شما مى‏آیم. آمدند و سفره را آورد و دید نان و پنیر است، نگاه به صاحبخانه کرد، صاحب‏خانه گفت: من آدم دروغگویى نیستم، من امروز غیر از نان و پنیر هیچ چیزى نداشتم، به تو تعارف کردم، هم تعارفم راست بود و هم حرفم.

در زدند، صاحبخانه دم پنجره آمد، گفت: کیست؟ گفت: فقیرم، به من کمک کن. گفت: من هیچ چیزى ندارم، هر چه هم داشتیم، دو نفر بودیم، نشستیم و خوردیم. آن فقیر هم خیال کرد که مثل بقیه صاحبخانه شوخى مى‏کند، گفت: آقا! یک کمکى به ما بکن.

گفت: نایست، اگر نه یک سنگ مى‏اندازم که سرت بشکند. مهمان تند تند آمد و در را باز کرد و گفت: تو را به قرآن برو، به خدا این راست می ‏گوید، نایست، این خیلى راست مى‏گوید. آخر یکى راست مى‏گوید، ولى این دیگر خیلى راست می ‏گوید.

و چقدر قرآن از آنهایى که خیلى راست می ‏گویند خوشش می ‏آید.


 

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : اوج " , " صداقت ,
بازديد : 391
[ جمعه 23 تير 1391 ] [ 1:43 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

                     

یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند …

شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.

برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خوش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .

ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:

اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم.

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : غرور " , " و" , " تکبر ,
بازديد : 365
[ جمعه 23 تير 1391 ] [ 1:33 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

 بازیگر مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند. مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:
   از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 10

برچسب ها : مردی " , " که " , " بازیگر" , " شد !! ,
بازديد : 371
[ چهارشنبه 21 تير 1391 ] [ 1:38 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

 

روی برگه نوشته: لطفا همسر خود را در مکان های شلوغ تنها نگذارید.
چون ممکنه گم بشه و شما اشتباها فکر کنید که به دعاهاتون پاسخ داده شده

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 220
[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 10:06 ] [ عبدالحکیم دهقان ]

در طوفانها لبخند را فراموش نكنید

دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .
 با اینكه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ،
 دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
 بعد از ظهر كه شد ،‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسدیا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود ..... با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید ، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود ،ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می ایستاد ، به آسمان نگاه می كرد و لبخند می زدو این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می شد.زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند ، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید" چكار می كنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"دخترك پاسخ داد،" من سعی می كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می گیرد."باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید.

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 3 امتياز توسط 3 نفر مجموع امتياز : 3

برچسب ها : در " , " طوفانها" , " لبخند" , " را " , " فراموش " , " نكنید ,
بازديد : 311
[ یکشنبه 21 خرداد 1391 ] [ 23:14 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
فرار از زندگی

روزی شاگردی به استاد خویش گفت:استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟شاگرد گفت:بله با کمال میل.استاد گفت:پس آماده شو با هم به جایی برویم.شاگرد قبول کرد.استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند،برد.استاد گفت:....

خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.مکالمات بین کودکان به این صورت بود:
-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.
-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.
-اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟
و حرف هایی از این قبیل...

استاد ادامه داد:همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است.او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد.تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم:تلاش برای فرار از زندگی.

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : فرار :از :زندگی ,
بازديد : 320
[ جمعه 19 خرداد 1391 ] [ 2:49 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان اخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .نجار در حالت رودربایستی پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار  راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .زمان تحویل کلید  صاحب  کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من بتو به خاطر سالهای همکاری!نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .این داستان ماست .ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه  میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .شما نجار زندگی خود  هستند و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .

             

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : داستان بسیار زیبای ” نجار پیر ” حتما بخوانید ,
بازديد : 319
[ چهارشنبه 17 خرداد 1391 ] [ 0:15 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
یک طلبه هندی به استاد خود گفت من خیلی از مرگ میترسم. این ترس از کودکی با من بوده آیا می دانید به من بگویید چرا کسی مثل من که دارد به خوبی زندگی می کند روزی باید بمیرد؟
استاد فکری کرد و گفت : چه کسی به تو گفته است که داری زندگی میکنی؟
شاگرد گفت من منظور شما را نمی فهمم؟
استاد گفت : آیا این مطلبی نیست که پدر و مادرت از زمان کودکی به تو تلقین کرده اند و تو آن را فرض مسلم پنداشتی؟ تاسف میخورم که چرا کسی تاکنون به تو نگفته است که زنده بودن همان زندگی کردن نیست.
شاگرد پرسید : من از کجا باید بدانم که دارم زندگی می کنم؟
استاد جواب داد : زندگی مثل چشمه ای است که باید از درون تو بجوشد تو مسئولی که عمیقترین زوایای وجودت را بکاوی و این چشمه را بجوشانی و آن را از روی کرامت در زندگی دیگران جاری کنی در این صورت می توانی لبخندی بر لب های دیگران بنشانی . سبزینگی و بالندگی آنها را ببینی و احساس کنی که در خوشبختی آنها سهیم هستی .
شاگرد پرسید : اما خود مرا چه کسی خوشبخت خواهد کرد ؟ این طور که شما می گوید من وقتی احساس خوشبختی خواهم کرد که بتوانم در خوشبختی دیگران سهیم باشم . استاد تبسمی کرد و گفت : چشمه ها تا وقتی که می جوشند هرگز احساس تشنگی نمی کنند و آبی از کسی نمی خواهند بدان که تا وقتی که تشنه ای هنوز چشمه وجودت را نیافته ای و جاری نکرده ای همین درس برای امروز کافی است.

  درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : زندگی و مرگ ,
بازديد : 361
[ جمعه 12 خرداد 1391 ] [ 12:45 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"
پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: "الهی فدات بشم مادر"!
امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.
... و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : درس عبرت ,
بازديد : 332
[ پنجشنبه 11 خرداد 1391 ] [ 19:14 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

                       

                داســــتانی از شفاعت نماز اول وقت

آی رفقایی که به نماز اول وقت عادت کرده‌اید، همین نماز اول وقت شما را نزد ملک‌الموت شفاعت می‌کند. یک کسی گفت: من یک کسالتی داشتم- ظاهراً یرقان گرفته بود و کسانی که یرقان می‌گیرند کبدشان حساس می‌شود و فقط باید شیر و شیر برنج بخورند، آن وقت چنین کسی یک اشتهای قوی پیدا می‌کند برای خوردن گوشت - گفت: اشتهای زیادی به گوشت پیدا کرده بودم، گفتم: یک لقمه گوشت به من بدهید!
گفتند: اگر ما به تو گوشت بدهیم؛ تو از بین خواهی رفت. گفت: بالاخره آهسته، بدون اینکه کسی بفهمد، محل گوشت کوبیده را پیدا کردم و از آن خوردم! تا خوردم، دل درد سختی گرفتم! طبیب آمد آهسته به اطرافیان من گفت: این مریض چه کار کرده که در مخاطره افتاده است؟ گفتند: از خودش بپرس.
به طبیب گفتم: آقا من گوشت خورده‌ام. طبیب گفت: امیدی به درمانت نیست! ایشان در  حال مرگ هستند . گفت: همان شب دیدم یک شخص فوق‌العاده زیبارو با یک شخص دیگر که چنگکی در دستش بود، وارد شدند.
این شخص حضرت ملک الموت (علیه السلام) بوده است و شخص زیبارو هم نماز اول وقتش- هر چه ملک الموت (علیه السلام) می‌خواست که این چنگک را بیندازد و از نوک پنجه روح را بکشد، آن شخص زیبارو جلوی دست او را می‌گرفت! بالاخره مانع از قبض روح توسط ملک الموت (علیه السلام) شد. نماز اول وقت بین شما و مرگ شما شفاعت می‌کند. مبادا از دست دهید.
شیطان هم دنیا را گرفت و هم نماز اول وقت را
یک آقای فرش فروش که اهل نماز اول وقت بود به بنده گفت: یک کسی برای خریدن فرش وارد مغازهء بنده شد. گفتم: وقت نماز است. گفت: من وقت ندارم، مسافرم و می‌خواهم بروم. هر چه اصرار کردم، دیدم نمی‌شود و گول شیطان را خوردم و یک قدری که از نماز اول وقت گذشت، دیدم همین آقای مشتری که خیلی شیفتهء این معامله بود، گفت من باید قدری تأمل بکنم! و از خرید منصرف شد!!
امیرمومنان فرمودند: اگر مۆمن، دنیا را مانع از آخرت خودش قرار بدهد؛ پروردگار او را از هر دو باز می‌دارد.
پروردگار می‌فرماید: چرا این شخص نماز را تند می‌خواند؟! مگر رفع شداید و حوائج او و قضای حاجات او در دست کسی غیر از من است؟!

                
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : داستانی از شفاعت نماز اول وقت ,
بازديد : 353
[ چهارشنبه 10 خرداد 1391 ] [ 22:34 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید: “برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟”
مرد پاسخ داد: “این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.” چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

       

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : داستان عقرب ,
بازديد : 325
[ سه شنبه 09 خرداد 1391 ] [ 22:18 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و ...

برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم.

جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی ...

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : هم راز هم باشیم! , داستان ,
بازديد : 372
[ جمعه 05 خرداد 1391 ] [ 19:53 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستیکى و بلور و کریستال... گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت، داخل سینى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همین است. مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند.
چیزى که همه شما واقعاً مى خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان هاى یکدیگر نگاه مى کردید. زندگى هم مثل همین چاى است. کار، خانه، ماشین، پول، موقعیت اجتماعى و …. در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى را مشخص می کند و نه آن را تغییر می دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چایى که خداوند براى ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی بریم.
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چایتان لذت ببرید. خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست. بلکه بدین معنى است که شما تصمیم گرفته اید آن سوى عیب و نقص ها را هم ببینید. در آرامش زندگى کنید، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

  

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : زندگی مثل چای است , داستان زیبا ,
بازديد : 478
[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 2:4 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
      

یک روز مردی قصد سفر کرد، دختر مجردی هم داشت که امکان بردن وی نبود، با خودش گفت دخترم را نزد امین مردم شهر می برم و بعد عازم سفر خواهم شد. دختر را نزد شیخ برد و ماجرا را برایش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد. شب شد و دختر دید شیخ هوس شوم به سرش برده است، دختر با زحمت فراوان توانست فرار کند، هوا خیلی سرد بود، دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت، در راه دید که چند نفر، گرد آتش جمع شده اند و مستانه مشغول نوشیدن شراب هستند، با خودش گفت آن امین مردم بود و قصد شوم کرده بود، مستان که جای خود دارند. یکی از آنها دختر را دید و به دوستانش گفت: که سرشان را به زیر بیندازند، در بین این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال رفت، یکی از آن ها دختر را به آغوش گرفت و در کنار آتش قرار داد تا گرمش شود، مدتی بعد دختر بهوش آمد دید که سالم و گرم است و آنها هم کاری به او ندارند، در آن لحظه گفت: یک پیک هم مرا مهمان کنید و بعد از آن این شعر را سرود:
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
                         خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
                            وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند
...................................................................................................
نکته:
مفهوم داستان، مجازات کردن شخص یا افراد خاصی نیست یا اینکه چه کسی درستکار است، بلکه مفهوم، انسانیت این افراد است، و مطمئنن
کسانی که گناهی انجام داده و به خود ظلم کرده اند هیچگاه از رحمت خداوند به دور نیستند و کسانی هم که یک عمر دم از بندگی خداوند می زنند امکان لغزششان در هر لحظه هست و خوب بودن به بسیاری روزه و نماز نیست.
پس
هر کسی که هستیم
باید در همه جا مواظب کردارمان باشیم و قبل از هر کاری رسم جوانمردی و انسانیت پیشه کنیم.
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : عشق . , خداوند , دختر تنها , مستان , مطالب زیبا ,
بازديد : 407
[ سه شنبه 02 خرداد 1391 ] [ 1:58 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

      

چهاربرادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند.
چند سال بعد، بعد از شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون
که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد فرستادن صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم …
دومی گفت: من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.
سومی گفت: من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره…
چهارمی گفت: ...
همه تون می دونید که مادر چه قدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و می دونین
که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه، چون چشماش خوب نمی بینه. من راهبی رو دیدم
که به من گفت یه طوطی هست که می تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه. این طوطی
با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته. من تعهد کردم برای این طوطی به
مدت بیست سال، هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم.
مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه.
برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از تعطیلات، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت:
میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه... من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی
مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم. به هر حال ممنونم.
مایک عزیز، تو برای من یک سینمای گرونقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش ۵۰ نفر رو داره.
ولی من همه دوستامو از دست داده ام، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام.
هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم، ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم. من تو خونه می مونم، مغازه بقالی ام رو دارم
پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره.
اما فکرت خوب بود ممنونم. ملوین عزیز ترینم، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی


درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

بازديد : 330
[ دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 ] [ 0:31 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن داشته باشد!

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...

به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن داشته باشد! ,
بازديد : 314
[ دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 ] [ 0:16 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
              سنجش عملكرد


پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت: كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.
من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند !

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟


درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : سنجش عملكرد ,
بازديد : 288
[ پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 ] [ 20:57 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

فرق احمق و ديوانه


اتومبيل مردي در هنگام رانندگي، درست جلوي حياط يك تيمارستان پنچر شد و راننده مجبور شد همانجا به تعويض لاستيك آن بپردازد.

هنگامي كه آن مرد سرگرم اين كار بود، ماشين ديگري به سرعت از روي مهره‌هاي چرخ كه در كنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوي آب انداخت و آب مهره‌ها را برد. مرد حيران مانده بود كه چكار كند. او تصميم گرفت كه ماشينش را همانجا رها كند و براي خريد مهره چرخ برود. در اين حين، يكي از ديوانه‌ها كه از پشت نرده‌هاي حياط تيمارستان، نظاره‌گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از 3 چرخ ديگر ماشين، از هر كدام يك مهره بازكن و اين لاستيك را با 3 مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسي!

آن مرد اول توجهي به اين حرف نكرد، ولي بعد كه با خودش فكر كرد، ديد راست مي گويد و بهتر است همين كار را بكند. پس به راهنمايي او عمل كرد و لاستيك زاپاس را بست. هنگامي كه خواست حركت كند رو به آن ديوانه كرد و گفت: "خيلي فكر جالب و هوشمندانه‌اي داشتي، پس چرا تو را توي تيمارستان انداختنت؟"

ديوانه لبخندي زد و گفت: من اينجام چون ديوانه‌ام، ولي احمق كه نيستم!

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : فرق احمق و ديوانه , داستان ,
بازديد : 373
[ پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 ] [ 20:53 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

           دو كــــــــــــوزه


در افسانه اي هندي آمده است كه مردي هر روز دو كوزه بزرگ آب به دو انتهاي چوبي مي بست، چوب را روي شانه اش مي گذاشت و براي خانه اش آب مي برد.
يكي از كوزه ها كهنه تر بود و ترك هاي كوچكي داشت. هر بار كه مرد مسير خانه اش را مي پيمود نصف آب كوزه مي ريخت.
مرد دو سال تمام همين كار را مي كرد. كوزه سالم و نو مغرور بود كه وظيفه اي را كه به خاطر انجام آن خلق شده به طور كامل انجام مي دهد. اما كوزه كهنه و ترك خورده شرمنده بود كه فقط مي تواند نصف وظيفه اش را انجام دهد.

هر چند مي دانست آن ترك ها حاصل سال ها كار است.
كوزه پير آنقدر شرمنده بود كه يك روز وقتي مرد آماده مي شد تا از چاه آب بكشد تصميم گرفت با او حرف بزند: "از تو معذرت مي خواهم.
تمام مدتي كه از من استفاده كرده اي فقط از نصف حجم من سود برده اي و فقط نصف تشنگي كساني را كه در خانه ات منتظرند فرو نشانده اي"
مرد خنديد و گفت: "وقتي برمي گرديم با دقت به مسير نگاه كن" موقع برگشت كوزه متوجه شد كه در يك سمت جاده در سمت خودش، گل ها و گياهان زيبايي روييده اند.
مرد گفت: "مي بيني كه طبيعت در سمت تو چقدر زيباتر است؟ من هميشه مي دانستم كه تو ترك داري و تصميم گرفتم از اين موضوع استفاده كنم.
اين طرف جاده بذر سبزيجات و گل پخش كردم و تو هم هميشه و هر روز به آنها آب مي دادي.
به خانه ام گل برده ام و به بچه هايم كلم و كاهو داده ام. اگر تو ترك نداشتي چطور مي توانستي اين كار را انجام دهي ؟!"

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : دو كــــــــــــوزه , داستان ,
بازديد : 337
[ پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 ] [ 20:46 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت . اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم بهترین باشم...دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم ‏(چارلی چاپلین)

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

بازديد : 380
[ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 ] [ 22:40 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ 

 شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا" وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟

شاگرد دیگری جسارتا" گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت : دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است . اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند . هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید! پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید

      

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 281
[ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 ] [ 3:10 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

داستان آموزنده “پسر تنبل”

مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.”

حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “پسرم اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟”پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟”حکیم با تبسم گفت: “آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که می‌گویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.”

صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه دارد.پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: “این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!”حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشته‌ای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: “این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشته‌ای!”روی تخته نوشته شده بود: “مهم نیست!” و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: “من اگر همین‌طوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.”حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: “جواب تو همین است که خودت همیشه می‌گویی!”روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: “لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟”حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: “هر چه را آشپز می‌گوید تا ظهر انجام بده!”

پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: “چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!” و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: “راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟”حکیم با خنده گفت: “او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلی‌اش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش می‌گرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا می‌کرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و این‌جا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بی‌جهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش می‌شود اعمال درست برای او مهم می‌شوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمی‌شوند.”


درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 2 امتياز توسط 13 نفر مجموع امتياز : 48

برچسب ها : داستان آموزنده “پسر تنبل” ,
بازديد : 2221
[ یکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ] [ 0:31 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

              

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را. و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.
جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای  خاکروبه  های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کردشایدپرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟
دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن  سخت و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : داستان کوتاه “دل کندن” ,
بازديد : 363
[ پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 ] [ 0:57 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

                              این داستان 100 درصد واقعی است.

  
اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی.
باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:
اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.
در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند....
گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...
                 
 


ادامه مطلب
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : داستان واقعی ,
بازديد : 373
[ یکشنبه 03 ارديبهشت 1391 ] [ 4:4 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]

داستان پندآموز آرامش و توکل

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد...
                    


ادامه مطلب
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : داستان پندآموز آرامش و توکل ,
بازديد : 377
[ جمعه 1 ارديبهشت 1391 ] [ 14:2 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
بزرگترین افتخار
پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.
حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
درباره : داستان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 11

برچسب ها : داستان , بزرگترین افتخار ,
بازديد : 378
[ یکشنبه 27 فروردين 1391 ] [ 3:56 ] [ عبدالستار ملک ریسیی ]
آخرين مطالب ارسالي
پیام مدیر وب سایت ..پست ثابت تاريخ : یکشنبه 11 دی 1390
کارت پستال تاريخ : چهارشنبه 01 اردیبهشت 1395
چقدر خنده داره تاريخ : سه شنبه 31 فروردین 1395
بانک زمان تاريخ : سه شنبه 31 فروردین 1395
کارت پستال نوروز تاريخ : یکشنبه 01 فروردین 1395
تبريك سال نو تاريخ : یکشنبه 01 فروردین 1395
کارت پستال تاريخ : دوشنبه 06 مهر 1394
پوستر تاريخ : یکشنبه 29 شهریور 1394
تاریخچه حلقه نامزدی و ازدواج تاريخ : یکشنبه 29 شهریور 1394
کارت پستال تاريخ : جمعه 20 شهریور 1394
تندیس 95 ساله تاريخ : جمعه 20 شهریور 1394
درشت ترین قطره آب دنیا تاريخ : جمعه 20 شهریور 1394
سفارش محبت آمیز تاريخ : جمعه 20 شهریور 1394
عید سعید فطر تاريخ : شنبه 27 تیر 1394
کارت پستال تاريخ : شنبه 13 تیر 1394
شعر " حج " تاريخ : شنبه 13 تیر 1394
مطلب زیبا تاريخ : شنبه 13 تیر 1394
کارت پستال تاريخ : جمعه 05 تیر 1394
کفاش و تاجر ... تاريخ : جمعه 05 تیر 1394
پوستر رمضانی تاريخ : پنجشنبه 04 تیر 1394
پوستر مسجد تاريخ : پنجشنبه 28 خرداد 1394
مسجد شیخ فاطمه تاريخ : پنجشنبه 28 خرداد 1394
کارت پستال تاريخ : یکشنبه 03 خرداد 1394
دعایی که مستجاب شد! تاريخ : یکشنبه 03 خرداد 1394
فردا می آید شاید نباشیم ... تاريخ : شنبه 02 خرداد 1394
کارت پستال 2015 تاريخ : یکشنبه 23 فروردین 1394
کارت پستال شعر بلوچی تاريخ : یکشنبه 23 فروردین 1394
كارت پستال ملكرئیسی تاريخ : شنبه 01 فروردین 1394
پست عید نوروز تاريخ : شنبه 01 فروردین 1394
لوگوی بلوچستان تاريخ : جمعه 15 اسفند 1393
صفحات وبلاگ
تعداد صفحات : 2
.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ،به سايت سرباز ایتک بلوچستان خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وب سایت ياري رسانيد . براي سريع تر رسيدن به مطلب مورد نظر از آرشيو موضوعي استفاده كنيد همچنين . براي تبادل لينك هم ما را سرباز ایتک بلوچستان لینک کنید و خبرم کنی تا وب شما را لینک کنم و هر هفته با بهترین مطالب و عکس بروز میشه ادرس سایت http://sarbazitk.10r.ir/درضمن بحثهای سیاسی و مذهبی جدا خوداری کنید وب سایت زیر نظر جمهوری اسلامی می باشد با سپاس فراوان عبدالستار ملک ریسیی...
مطالب تصادفي
جست و جو

تبلیغات شما
کارت پستال درخواستی طراحان - سفارش از شما ، طراحی با ما
دانلود آهنگ بلوچی